خلوتی با واعظ قزوینی
شمارهٔ ۲۵۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
زهر مرگ دوستان در مغزم از بس کار کرددر تنم هر استخوانی، کار نیش مار کرد
۲
بس که شد از هر طرف آوازه مرگی بلندقیل و قال آن، ز خواب غفلتم بیدار کرد
۳
سهل شد راه عدم از دیدن مرگ کسانکثرت این کاروان، ره را به ما هموار کرد
۴
در نظر دارالشفائی شد مرا روی زمینآسمان در خاک از بس نرگس بیمار کرد
صفحهٔ ۱ از ۳