خلوتی با واعظ قزوینی
شمارهٔ ۲۷۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
از جگر خوناب اشکم خوش به سامان میرسدوه چه رنگین کاروانی از بدخشان میرسد
۲
میرسد صد ره مرا از ناتوانی جان به لبتا نگاه حسرت از چشمم به مژگان میرسد
۳
میکشد بیش از تو زحمت رزق، تا یابد ترامیرسد تا بر لبت، جان بر لب نان میرسد
۴
نیست از الوان نعمتها، به جز زحمت ز توهمچنان کز لقمه، خاییدن به دندان میرسد
صفحهٔ ۱ از ۲