خلوتی با واعظ قزوینی
شمارهٔ ۴۱۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
درفشان گردد چو دانا، در سخن، خاموش باشابر نیسان لب چو بگشاید، صدف سان گوش باش
۲
بحر رحمت تا زهر موجی در آغوشت کشدزیر بار خلق، چون کشتی سراپا دوش باش
۳
نیستی جز خار، اگر باشی ز سر تا پا زبانگل اگر خواهی که باشی، پای تا سرگوش باش
۴
هست هر موی سفیدی برتو دندانی ز مرگمیخورد امروز یا فردا، سرت با هوش باش
صفحهٔ ۱ از ۲