شعر را زندگی کن
خلوتی با واعظ قزوینی

شمارهٔ ۴۷۷

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
نهادم عینک و، ملک عدم را بی خفا دیدمازین روزن عجب بستانسرای دلگشا دیدم!
۲
گه از زور جوانیها و گه از ضعف پیریهاازین ده روزه عمر بی بقا دیدی چه ها دیدم؟!
۳
ز پا هرجا فتادم، عجز من شد دستگیر منچه یاریها که در عالم ازین بیدست و پا دیدم
۴
درین جزء زمان از کس ندیدم همرهی در کلبغیر اینکه گاهی دستگیری از حنا دیدم
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth