خلوتی با واعظ قزوینی
شمارهٔ ۴۸۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بشکند از ناتوانی استخوان در پیکرمقطره اشکی اگر غلتد ز مژگان ترم
۲
دور شد از آب وصلش تا چو ماهی پیکرمچون زبان تشنه میچسبد به کام بسترم
۳
گرچه تندم، خاطری هرگز نرنجانیدهامدر گلستان جهان خارم، ولی خارترم
۴
آتش افسردهام، اما ز سوز دل هنوزمیکند روشن چراغ آیینه از خاکسترم
صفحهٔ ۱ از ۲