شعر را زندگی کن
خلوتی با واعظ قزوینی

شمارهٔ ۴۹۱

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
چشم و گوش و عقل و حس رفتند و، ما وامانده ایمرفته است اسباب ما، خود پیشتر، ما مانده ایم
۲
از شراب هستی احباب خالی گشت و ماهمچو مو در کاسه افلاک بر جا مانده ایم
۳
خواب مرگ از کوفت شاید آورد ما را بروندر تلاش زندگانی آن قدر وامانده ایم
۴
ما بساط هر تعلق زین سرا برچیده ایمبهر رفتن با عصائی بر سر پا مانده ایم
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth