شعر را زندگی کن
خلوتی با واعظ قزوینی

شمارهٔ ۵۰۹

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
در تنم گردید داغش دردمند استخواندرد افتاده است در جسمم ببند استخوان
۲
تا نیابد راه بیرون شد، ز جسمم درد اوعقده هایم کرده چون نی کوچه بند استخوان
۳
تا عنان گیرش نگردد، لذت آسودگیدرد از جسمم برون تازد سمند استخوان
۴
نیست جان غافلت را آگهی از مغز کارورنه چون موران نگشتی پای بند استخوان
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth