خلوتی با واعظ قزوینی
شمارهٔ ۵۳۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دمی ز آن پیش کآید چون حباب جان زتن بیرونازین دریای پرآشوب، ای دل خیمه زن بیرون
۲
چو نوری کز سواد مردمک روشن برون آیدازین ظلمت سرا پاکیزه می باید شدن بیرون
۳
بود هر قطره سوی رحمت او چشم امیدیسرشکی کآید از شرم گناه از چشم من بیرون
۴
نگردد بی سفر هرگز، کمالی مرد را حاصلنفس کی حرف گردد، تا نیاید از دهن بیرون؟
صفحهٔ ۱ از ۲