خلوتی با واعظ قزوینی
شمارهٔ ۵۵۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
کشد رشکم، اگر دانم کس احوال مرا دیدهکه هرکس بیندم احوال، پندارم ترا دیده
۲
گر از نادیدنش سوزد، جزای این ستم باشدکه افگند از گل آن چهره در آتش مرا دیده
۳
چرا چون دل نباشد خون چکان پیوست چشم منزهر تار نگاه خویش میدانی چها دیده
۴
گل نظاره یی نتواند از باغ رخش چیدنز بس گم کرده در بزم وصالش دست و پا دیده
صفحهٔ ۱ از ۲