خلوتی با یغمای جندقی
شمارهٔ ۱۰۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
نریخت ساقی چشم تو ساغری به گلویمجز آنکه خون شد و از جام دیده ریخت به رویم
۲
تو شاد از آنکه به جورم زپافکندی و من خوشبدین که قوت رفتن نماند از آن سر کویم
۳
رقیب گفت سگت گفته تا برنجم و من خوشبدین خبر که یکی از سگان درگه اویم
۴
چو ساغرم لب خندان مبین که همچو صراحیمدام گریه خونین گره بود به گلویم
صفحهٔ ۱ از ۳