خلوتی با سنایی
قصیدهٔ شمارهٔ ۴۱ - سخنی از میراث استادان
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
مبارز او بود کاول غزا با جان و تن گیردز کوی تن برون آید به شهر دل وطن گیرد
۲
ز آن عقبا نیندیشد بدین دنیا فرو نایدنه جرم بوالحکم خواهد نه جای بوالحسن گیرد
۳
اگر خواهد بقا یابد بباید مردنش اولاگر معروفیی باشد که هم از خویشتن گیرد
۴
بباید رفت بر چرخش که تا با مه سخن گویدبباید سوخت چون شمعش که صحبت با لگن گیرد
صفحهٔ ۱ از ۴