خلوتی با سنایی
قصیدهٔ شمارهٔ ۵۱ - در استغنای معشوق طناز و وفای عاشق
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
عاشقانت سوی تو تحفه اگر جان آرندبه سر تو که همی زیره به کرمان آرند
۲
ور خرد بر تو فشانند همیدان که همیعرق سنگ سوی چشمهٔ حیوان آرند
۳
ور دل و دین به تو آرند عجب نبود از آنکرخت خربنده به بنگاه شتربان آرند
۴
هر چه هستیست همه ملک لب و خال تو اندچیست کان نیست ترا؟ تا سوی تو آن آرند
صفحهٔ ۱ از ۷