خلوتی با سنایی
قصیدهٔ شمارهٔ ۹۴
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ای سنایی خواجهٔ جانی غلام تن مباشخاک را گر دوست بودی پاک را دشمن مباش
۲
گرد پاکی گر نکردی گرد خاکی هم مگردمرد یزدان گر نباشی جفت اهریمن مباش
۳
خاصّ را گر اهل نبْوی عام را منکر مشوجام را گر می نباشی دام را ارزن مباش
۴
کار خام دشمنان را آب شو، آتش مباشنقشِ نامِ دوستان را موم شو، آهن مباش
صفحهٔ ۱ از ۵