شعر را زندگی کن
خلوتی با سنایی

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰۹

قصاید

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
نماز شام من و دوست خوش نشسته بهمگرفته دامن شادی شکسته گردن غم
۲
سپرده لاله به پای و بسوده زلف به دستگرفته دوست به دام و کشیده رطل به دم
۳
ز چرخ زهره به زیر آمده به زاری زیرز کوه کبک به بانگ آمده به نالهٔ بم
۴
نشانده شعله ز انگشتها به بادهٔ خامفشانده حلقه ز انگشتها ز زلف به خم
صفحهٔ ۱ از ۶
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth