خلوتی با افسر کرمانی
شمارهٔ ۱۰ - رسوای عشق
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بامدادان قاصدی از کوی یار آمد مراقاصدی فرخنده ز آن فرخ دیار آمد مرا
۲
جان همی کردم فدا در راه آن فرخنده پیککز ورودش جانی از نو مستعار آمد مرا
۳
آبرویم رفت گر در عاشقی از کف چه غمزاشک چشم، آبی ز نو بر روی کار آمد مرا
۴
دور گردون شد ز راز سر به مهرم پرده درتا که در دل مهر ماهی پرده دار آمد مرا
صفحهٔ ۱ از ۳