شعر را زندگی کن
خلوتی با افسر کرمانی

شمارهٔ ۱۳ - شعله دوزخ گُل آید

قصاید

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
روی یارم، ای خجل از تابش نور، آفتابتگر تو صبحی، از چه شام زلف او آمد نقابت
۲
آفتاب ماهرویان،‌ ماهتاب عاشقانیبی سحاب استی و روز و شب مه و خور در سحابت
۳
جلوه ات را مهر دید و منکسف آمد، تو گفتیخواند از رخساره، تفسیر توارت بالحجابت
۴
نار عالم سوزی و این طرفه کامد رشحه رشحهاز حیا مانند شبنم بر گل سوری گلابت
صفحهٔ ۱ از ۸
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth