خلوتی با افسر کرمانی
شمارهٔ ۶۳ - روضه رضوان
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بنال ای خطه یزد و ببال ای ساحت کرمانکه جانت از بدن شد دور، و وارد بر تنت شد جان
۲
ز فیض مقدم شه گشتی ای کرمان بی رونقبه گیتی تا ابد پیرایه بخش روضه رضوان
۳
ز درد دوری شه آمدی ای یزد با زیوربه دوران دم بدم بر ساکنانت کلبه ویران
۴
چو شه آمد به کرمان، اهل کرمان جفا دیدهچو بیرون آمد از یزد، اهل یزد از وفا خندان
صفحهٔ ۱ از ۷