خلوتی با افسر کرمانی
شمارهٔ ۶۶ - دل ایمن
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چرا ایمن نباشد دل، چرا ساکن نگردد جانکه دل شد منزل دلبر، که جان شد مسکن جانان
۲
از آن در عرصه جانباختن سرگشته دارم دلکه دل باشد مرا چون گوی و آمد طرّه اش چوگان
۳
مرا لعل لبش بر درد درمان است و می گویدبرو عیسی دمی جو تا کند درد تو را درمان
۴
لب جان پرورش می بینم و می سوزم این طرفهکه آمد ناگهانم برق خرمن چشمه حیوان
صفحهٔ ۱ از ۱۲