خلوتی با افسر کرمانی
شمارهٔ ۸۴ - آیت عدل
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
زلفکا، وه، وه، تو آن مشکین رسن پرچین نقابیکت جهانی دل گرفتار است در هر پیچ و تابی
۲
گه حوالی جبینت جای و گه پیرامن رخهم سمندر وش در آتش، هم حباب آسا بر آبی
۳
گه مصلای رخت مأوا، و گه محراب ابرودزدی و امّا چو زاهد با صلاح و با صوابی
۴
گاه چون زنّار ترسا، سنت آیین و کیشیگاه چون زنجیر کسری، آیت عدل و حسابی
صفحهٔ ۱ از ۹