شعر را زندگی کن
خلوتی با افسر کرمانی

شمارهٔ ۸۵ - بهار بی خزان

قصاید

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
مرا کاین صبح روشن زا یک امشب در کنار استیچه کارم ز این سپس با صبح و شام روزگار استی
۲
به گونه طره افکندی و کردی تیره گون روزمچگونه گونه نخراشم که اینم شام تار استی
۳
تو را چشم و مرا دل هر دو بیمارند و این طرفهدل بیمار من چشم تو را بیماردار استی
۴
صف آرائی ز مژگان کرده چشمت از پی قتلمهمانا عادت ترکان همیشه کارزار استی
صفحهٔ ۱ از ۵
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth