خلوتی با افسر کرمانی
شمارهٔ ۲۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
عشق برتافت چنان صبر و شکیبایی راکه به خود ره ندهم عزم و توانایی را
۲
فارغ از خون جگر، مردم چشمم نشودمیل صحرا نبود مردم دریایی را
۳
شمع روی تو گذشت از برمن در شب تاربرد، از دیده من قوت بینایی را
۴
راستی، سرو از آن در چمن آزاد آمد،که ز قد تو بیاموخت دلارایی را
صفحهٔ ۱ از ۲