خلوتی با افسر کرمانی
شمارهٔ ۲۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ای که به کوی مهوشان بار فتاده در گلتتا نرهی از این خطر وا نرهد غم از دلت
۲
دعوی عاشقی تو، باور دوست کی فتدناله زار تا چو نی نشنود از مفاصلت
۳
روی چو آفتاب او در خم زلف بنگریچون من تیره بخت اگر تار نگشته محفلت
۴
ای که به محمل اندری از پس زلف همچو شبمطلع آفتاب را، دیدم و بود محملت
صفحهٔ ۱ از ۲