خلوتی با سنایی
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۷ - معروفی بود زن سلیطهای داشت او را به قاضی برده بود و رنج مینمود در حق وی گوید
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ویحک ای پردهٔ پردهدر در ما نگرانبیش از این پردهٔ ما پیش هر ابله مدران
۲
یا مدر یا چو دریدی چو لئیمان بمدوزیا مخوان یا چو بخواندی چو بخیلان بمران
۳
جای نوری تو و ما از تو چو تاریکدلانآب گویی تو و ما از تو پر آتش جگران
۴
ماهت ار نور دهد تری آبست درومشک ار بوی دهد خشکی نارست در آن
صفحهٔ ۱ از ۱۶