خلوتی با افسر کرمانی
شمارهٔ ۸۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
مرغ دل ما در قفست دانه نداردور ز آن که رها می کنیش خانه ندارد
۲
دیوانه شدم بس که به ویرانه نشستمای خوش به دیار تو که ویرانه ندارد
۳
ناصح مکن افسوس و مزن راه من از عشقسودا زده غم سر افسانه ندارد
۴
عشاق تو در غم همه یارند و موافقبزمی بود این بزم که بیگانه ندارد
صفحهٔ ۱ از ۲