خلوتی با سنایی
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۰
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ای سنایی ز آستان نتوان شدن بر آسمانزان که روحانی رود بر آسمان از آستان
۲
هر که چون نمرود با صندوق و با کرکس رودخیره باز آید نگون نمرودوار از آسمان
۳
با کمان و تیر چون نمرود بر گردون مشوکان مشعبد گردش از تیرت همی سازد کمان
۴
چون ملک بر آسمان نتوان پرید ای اهرمنکاهر من سفلی بود چون تن ملک علوی چو جان
صفحهٔ ۱ از ۹