خلوتی با افسر کرمانی
شمارهٔ ۱۲۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دارم هوای آن که روم در دیار خویشبندم دوباره دل به سر زلف یار خویش
۲
زین ورطه پر از خطرم تا کجا برددادم به دست کودک نادان مهار خویش
۳
خلق از برای مشک به تاتار می روندما کرده چین زلف بتان را تتار خویش
۴
در شهر، شهره گشت به عشق تو نام ماکردیم زنده سیرت اصل و تبار خویش
صفحهٔ ۱ از ۲