خلوتی با افسر کرمانی
شمارهٔ ۱۳۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تیری که زد به دشمن، ما را نشست بر دلدردا که صید ما را صیاد کشت غافل
۲
افسوس، کان جفاجو، از ما نمی ستاندهرگز بهای بوسی جان و تن و سر و دل
۳
ما را به خاک کویش جان دادن است آسانوز دست جور عشقش جان بردن است مشکل
۴
گر استخوان شکافند بیرون نمی توان کردما را که آب مهرش بسرشته اند در گل
صفحهٔ ۱ از ۲