شعر را زندگی کن
خلوتی با افسر کرمانی

شمارهٔ ۱۵۰

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
تا به دامان تو من دست تولا زده‌امپای بر اطلس و نه جامه خضرا زده‌ام
۲
تا دلم مطلع خورشید گریبان تو شدخنده بر روشنی صبح مصفّا زده‌ام
۳
در تو گر من نظری بنگرم از چشم هوستیر بر مردمک دیده بینا زده‌ام
۴
من که مستم ز لب لعل تو ناخورده شرابروشن است آن که می از ساغر بیضا زده‌ام
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth