شعر را زندگی کن
خلوتی با افسر کرمانی

شمارهٔ ۱۵۱

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
غیر آن زلف پر از سلسله زنجیر ندارممن دیوانه در آن مرحله تدبیر ندارم
۲
من که ویرانه گنج لب یاقوت تو باشم،شادمانم که سر منت تعمیر ندارم
۳
من که بر تن زره از حلقه زلف تو بپوشمروز هیجا، بجز ابروی تو، شمشیر ندارم
۴
تا مرا شد صف مژگان جهانگیر تو لشکرشهربند سخنی نیست که تسخیر ندارم
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth