خلوتی با افسر کرمانی
شمارهٔ ۱۵۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
قدح را در کف ساقی، ز حسرت خون جگر کردمچو در مستی حدیث از لعل آن زیبا پسر کردم
۲
بت یاقوت لب، مانند صهبا کرد نوش جانبه جام از حسرت لعلش، هم از خون جگر کردم
۳
نخواهد گشت طالع، آفتاب صبح امیدمچو من، با مدعی از شام هجرش قصه سر کردم
۴
اگر جولان کنم در عالم بالا، عجب نبودخرد را ذره خورشید آن رشک قمر کردم
صفحهٔ ۱ از ۲