خلوتی با افسر کرمانی
شمارهٔ ۱۶۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
عیبم مکن امروز که دستار ندارمفرداست که خرقه گرو باده گذارم
۲
ای آن که به حنجر کشیم خنجر بیدادتا لب به لب من ننهی جان نسپارم
۳
با قامت شمشاد تو هم بانگ تذورمبا عارض بستان تو هم صوت هزارم
۴
جز ما نتوان گفت که خورشید ببیندتا دیده مرا هست به روی تو گمارم
صفحهٔ ۱ از ۲