خلوتی با سنایی
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۶
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ای مسافر اندرین ره گام عاشقوار زنفرش لاف اندر نورد و گفت از کردار زن
۲
گر نسیم مشک معنی نیست اندر جیب تودست همت باری اندر دامن عطار زن
۳
هرکت از زر باز گوید اوست دقیانوس توگر همی دین بایدت خیمه میان غار زن
۴
دیو طرارست پیش آهنگ حرب وی توییسوزن تمهید را در چشم این طرار زن
صفحهٔ ۱ از ۴