خلوتی با سنایی
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۷
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ای یار مقامر دل پیش آی و دمی کم زنزخمی که زنی بر ما مردانه و محکم زن
۲
در پاکی و بیباکی جانا چو سراندازانچون کم زدی اندر دم آن کمزده را کم زن
۳
اشغال دو عالم را در مجلس قلاشانچون زلف نکورویان بر هم نه و بر هم زن
۴
در چارسوی عنصر صد قافلهٔ غم هستیک نعره ز چالاکی بر قافلهٔ غم زن
صفحهٔ ۱ از ۵