خلوتی با افسر کرمانی
شمارهٔ ۱۸۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دلم به یک نظر آمد اسیر چشم سیاهیشنیده ای که اسیر آورد کسی به نگاهی؟
۲
ببین که زلف سیه پرده بسته صبح رخش راچها به روز من آورده است دزد سیاهی
۳
ستاره سوخت مرا، ای عجب ز اشک دو دیدهشبی نشد که نریزم ستاره در غم ماهی
۴
ز بعد گریه من سوخت، ز آه من دل سنگشهزار اشک چو گوهر نثار شعله آهی
صفحهٔ ۱ از ۲