شعر را زندگی کن
خلوتی با افسر کرمانی

شمارهٔ ۱۹۱

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
ای که اندر زلف مشکین پیچ و تاب انداختیمشک در چین و تو چین در مشک ناب انداختی
۲
آب دادی هی به چهر و تاب دادی هی به زلف،تا که از آن آب و تابم زآب و تاب انداختی
۳
کشور معموره دل را که دارالملک توسترفتی و بی صاحب آن کشور خراب انداختی
۴
لشکری از غمزه آوردی و در اقلیم دلفتنه راندی، ظلم کردی، انقلاب انداختی
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth