خلوتی با افسر کرمانی
شمارهٔ ۱۹۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ای که از قامت و رخ، حسرت سرو و قمریاین چه نسبت، که تو از سرو و قمر خوبتری
۲
نیست زیبایی و خوبی که نداری همه راعیب آن است که خورشیدی و بر بام و بری
۳
دوست دارم که نخواهی دگری را چون منجای رشک است که هر لحظه به کام دگری
۴
سر و چشم همه در راه تو شد فرش طلبپای بر دیده ما می نهی و بی خبری
صفحهٔ ۱ از ۲