شعر را زندگی کن
خلوتی با افسر کرمانی

شمارهٔ ۱۹۶

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
عیب جنونِ من مکن ای که ندیده‌ای پریگر تو ببینیش چو من جامه عقل بردری
۲
ای بدن تو همچو جان رفته به جسم پیرهنحیف که با چنین بدن سنگدل و ستمگری
۳
از در سعی دیده ام خرد و بزرگ شهر راچون تو همی ندیده ام مایه ناز و دلبری
۴
دور کن این نقاب را از رخ آفتاب گونپرده مه نمی درد تا به نقاب اندری
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth