خلوتی با خواجوی کرمانی
شمارهٔ ۵۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
در سر زلف سیاه تو چه سوداست که نیستوز غم عشق تو در شهر چه غوغاست که نیست
۲
گفتی از لعل من امروز تمنّای تو چیستدر دلم زان لب شیرین چه تمنّاست که نیست
۳
به جز از زلف کژت سلسلهجنبان دلمخم زلف تو گواه من شیداست که نیست
۴
پایبند غم سودای تو مسکین دل مننتوان گفت که این طلعت زیباست که نیست
صفحهٔ ۱ از ۳