خلوتی با خواجوی کرمانی
شمارهٔ ۷۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گر دلم روز وداع از پی محمل می شدتو مپندار که آن دلبرم از دل می شد
۲
هیچ منزل نشود قافله از آب جدازانک پیش از همه سیلاب بمنزل می شد
۳
گفتم از محمل آن جان جهان برگردمپایم از خون دل سوخته در گل می شد
۴
راستی هر که در آن سرو خرامان می دیدهمچو من فتنه بر آن شکل و شمائل می شد
صفحهٔ ۱ از ۳