خلوتی با خواجوی کرمانی
شمارهٔ ۱۰۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
یاد باد آن شب که دلبر مست و دل در دست بودباده چشم عقل میبست و در دل میگشود
۲
بوی گل شاخ فرح در باغ خاطر مینشاندجام می، زنگ غم از آئینه جان میزدود
۳
مه فرو میشد گهی کو پرده در رخ میکشیدصبح بر میآمد آن ساعت که او رخ مینمود
۴
کافر گردنکشش بازار ایمان میشکستجادوی مردم فریبش هوش مستان میربود
صفحهٔ ۱ از ۳