خلوتی با خواجوی کرمانی
شمارهٔ ۲۵۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
کس به نیکی نبرد نام من از بدنامیزانک در شهر شدم شهره بدرد آشامی
۲
آنچنان خوار و حقیرم که مرا دشمن و دوستچون سگ از پیش برانند بدشمن کامی
۳
ما چنین سوخته ی باده و افسرده دلاناحتراز از می جوشیده کنند از خامی
۴
تا دلم در گره زلف دلارام افتادبر سر آتش و آبست ز بی آرامی
صفحهٔ ۱ از ۳