خلوتی با خواجوی کرمانی
شمارهٔ ۱۹۳
شوقیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
من از آن لحظه که در چشم تو دیدم مستمکارم از دست برون رفت که گیرد دستم
۲
دیشب آندل که بزنجیر نگه نتوان داشتبیخود آوردم و در حلقه ی زلفت بستم
۳
این خیالیست که درگرد سمند تورسمزانک چون خاک بزیر سم اسبت پستم
۴
هر که با زلف گرهگیر تو پیوندی ساختببریدیم ز همه خلق و درو پیوستم
صفحهٔ ۱ از ۳