شعر را زندگی کن
خلوتی با رفیق اصفهانی

شمارهٔ ۵۵

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
آن را که به کف سیمی و در دست زری نیستدر بر بت سیمن بر و زرین کمری نیست
۲
شادم که مرا یار اگر از سر یاریباری نظرش نیست نظر با دگری نیست
۳
هرگز سحری نیست شب تیره ی ما رابا آنکه شبی نیست که او را سحری نیست
۴
گر دختر رز فی المثل از شیرهٔ جانستتلخست اگر از کف شیرین پسری نیست
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth