شعر را زندگی کن
خلوتی با رفیق اصفهانی

شمارهٔ ۵۸

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
منم که مهرهٔ بخت مرا گشادی نیستبه نامرادی من هیچ نامرادی نیست
۲
من آن ز شهر خود آواره ام که افتادهدر آن دیار که بیداد هست [ و] دادی نیست
۳
نسیم وصل طلب می کنم در آن وادیکه جز سموم جهانسوز هجر، بادی نیست
۴
دل من و دل یارند متحد چه غمستاگر میان من و یار اتحادی نیست
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth