خلوتی با رفیق اصفهانی
شمارهٔ ۸۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
زین پریشانان مکش دامن که حیران تواندکاین پریشان خاطران، خاطر پریشان تواند
۲
هر طرف شاهی و هر سو عالمی حیران تواز نگاه فتنه جو وز چشم فتان تواند
۳
همچو من در خاک و خون افتاده هر جانب بسیاز خدنگ غمزه و از تیغ مژگان تواند
۴
من نه تنها کشته ی ناز توام کز عاشقانعالمی چون من به تیغ غمزه قربان تواند
صفحهٔ ۱ از ۲