خلوتی با رفیق اصفهانی
شمارهٔ ۱۸۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
با رقیب از سر نو عهد و وفا بست دریغمدتی رفت و بر آن عهد و وفا هست دریغ
۲
آن که با اهل وفا عهدی اگر بست شکستعهدها بست به اغیار که نشکست دریغ
۳
من جز او با کس دیگر ننشستم جاییاو به جز من همه جا با همه بنشست دریغ
۴
گفتمش سرو قدت رفت ز آغوشم حیفگفت بی جاست به تیری که شد از شست دریغ
صفحهٔ ۱ از ۲