خلوتی با رفیق اصفهانی
شمارهٔ ۲۱۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
امروز بی تو خاک چنین گر به سر کنمروز جزا عجب که سر از خاک بر کنم
۲
گویند چاره کن [به] سفر عشق یار رایارم نمی کند چو سفر چون سفر کنم
۳
تا کی کنم بدامن گلچین نظاره گلکنج قفس کجاست که سر زیر پر کنم
۴
تا کی به حسرتش نگرم با رقیب و بازاز گریه منع دیده ی حسرت نگر کنم
صفحهٔ ۱ از ۳