خلوتی با رفیق اصفهانی
شمارهٔ ۲۷۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
آمد ز خانه بیرون در دست جام بادهطرف کله شکسته بند قبا گشاده
۲
مستانه آن خرامان وز هر طرف براهشمستی ز دست رفته رندی ز پا فتاده
۳
جان دادمش چو دیدم او را نباشد آریعاشق کسی که دیده جانان و جان نداده
۴
چون حسن آن پریوش چون عشق من بلاکشهر لحظه گردد افزون هر دم شود زیاده
صفحهٔ ۱ از ۲