خلوتی با رفیق اصفهانی
شمارهٔ ۲۹۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ز تست ما را امید یاری به توست ما را امیدواریخدا امید ترا برآرد امید ما را اگر برآری
۲
گذشت عمری که هست کارم شبان و روزان فغان و زاریز جور یاری که هست کارش بیار خصمی به خصم یاری
۳
گذشت کارم ز کار همدم مجوی درمان مخواه مرهمچه نفع درمان به درد مهلک چه سود مرهم به زخم کاری
۴
بود که روزی رسی ز راهی به خستهجانی کنی نگاهینهادهام دل به دردمندی گرفتهام خو به خاکساری
صفحهٔ ۱ از ۲