خلوتی با صفایی جندقی
شمارهٔ ۸۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
سوای دل که به ترک تو مایل افتاده استکجا قتیل به سودای قاتل افتاده است
۲
گواه صدق و ارادت بس است عاشق راکه پیش دیده ی معشوق بسمل افتاده است
۳
مرا خیال تو خطی به لوح سینه نگاشتکه نقش غیر توام داغ باطل افتاده است
۴
سحاب خشم تو بارد چنان تگرگ جفاکه کشت زار وفا هیچ حاصل افتاده است
صفحهٔ ۱ از ۳